**گاهی یک فیلم برای حرفزدن درباره مهاجرت، لازم نیست از مرزها و اردوگاهها و جادههای طولانی شروع کند. کافی است یک آدم را در یک اتاق کوچک قرار بدهد و از او بپرسد برای نجات خانوادهاش تا کجا حاضر است پیش برود. «شکستن همزمان بیست استخوان» دقیقا از همین نقطه شروع میکند. جمشید محمودی در سومین تجربه سینمایی خود، بعد از «چند متر مکعب عشق» و «رفتن»، به سراغ مهاجرت و زندگی مهاجران افغانستانی رفته، اما به جای آنکه یک فیلم شعاری درباره مهاجرت بسازد، همه چیز را در مقیاس یک خانواده و یک تصمیم دشوار تعریف میکند. نتیجه، درامی انسانی و تلخ است که فشار اجتماعی و اقتصادی را نه در قالب سخنرانی، بلکه در زندگی روزمره آدمهایش نشان میدهد. فیلم محصول مشترک ایران و افغانستان است و با نام بینالمللی «رونا، مادر عظیم» در جشنوارههای مختلف حضور داشته است.
قهرمان فیلم، عظیم، مردی افغانستانی است که در تهران زندگی میکند و برای شهرداری کار میکند. او تمام تلاشش را به کار گرفته تا مادر و برادرش فاروق بتوانند از ایران خارج شوند و به آلمان بروند. قرار است این خانواده از مسیر قاچاقی خودشان را به مقصد برسانند، اما درست در لحظهای که همه چیز باید طبق برنامه پیش برود، فاروق تصمیم میگیرد مادرشان را با خود نبرد. بعد از این تصمیم، مسئله دیگری آشکار میشود؛ مادر بیمار است و برای ادامه زندگی به پیوند کلیه نیاز دارد. از اینجا به بعد، فیلم دیگر فقط درباره مهاجرت نیست. قصه وارد جایی میشود که خانواده، فقر، بیماری، قانون، هویت مهاجر و غریزه بقا همگی به یکدیگر گره میخورند. محمودی این بحران را با یک ترفند ساده اما موثر شخصی میکند. عظیم قرار نیست نماینده تمام مهاجران افغانستانی باشد. او یک آدم مشخص است با یک مادر، یک برادر، یک شغل، یک زندگی و مجموعهای از زخمهای شخصی. همین انتخاب باعث میشود فیلم از کلیشه «مهاجر بهعنوان قربانی» فاصله بگیرد. عظیم پیش از آنکه مهاجر باشد، یک پسر است که باید درباره مادرش تصمیم بگیرد. او پیش از آنکه با قوانین و محدودیتهای اجتماعی درگیر باشد، با بدن خودش و نیازهای خانوادهاش درگیر است. به همین دلیل، مسئله مهاجرت در فیلم از یک موضوع خبری تبدیل به تجربهای ملموس میشود.
نکته مهم اینجاست که «شکستن همزمان بیست استخوان» مهاجرت را یک رویای ساده برای رسیدن به زندگی بهتر نشان نمیدهد. در جهان این فیلم، رفتن خودش هزینه دارد و نرفتن هم هزینه دارد. اگر خانواده بماند، با محدودیتهای زندگی در ایران روبهروست و اگر بخواهد برود، باید از مسیر دشواری عبور کند که حتی ممکن است اعضای خانواده را از یکدیگر جدا کند. همین دوگانه، فضای اخلاقی فیلم را شکل میدهد. هیچ انتخابی کاملا درست نیست و هیچ تصمیمی بدون تاوان نمیماند. یکی از نقاط قوت فیلمنامه جمشید محمودی همین است که بحران را مرحلهبهمرحله شدیدتر میکند. ابتدا مسئله مهاجرت مطرح میشود، بعد بیماری مادر وارد قصه میشود و بعد، پای وضعیت خود عظیم به میان میآید. هرچه داستان جلوتر میرود، گزینههای شخصیت کمتر میشوند و فشار بیشتر. فیلم به جای اینکه مدام اطلاعات تازه روی سر تماشاگر بریزد، یک موقعیت را آرامآرام فشرده میکند تا جایی که انتخاب نهایی دیگر فقط یک تصمیم خانوادگی نیست، بلکه به مسئله مرگ و زندگی تبدیل میشود.
در این میان، عنوان «شکستن همزمان بیست استخوان» هم معنای جالبی پیدا میکند. عنوانی که در نگاه اول خشن و حتی عجیب به نظر میرسد، در واقع میتواند استعارهای از فشاری باشد که آدم را از چند جهت همزمان تحت فشار قرار میدهد. عظیم فقط با یک مشکل روبهرو نیست. خانواده، مهاجرت، بیماری، کار، فقر و تبعیض هرکدام از جهتی به او فشار میآورند. انگار قرار است یک انسان نه با یک ضربه، بلکه با مجموعهای از ضربههای همزمان از پا دربیاید. فیلم در برخورد با مسئله تبعیض هم هوشمندانه عمل میکند. یکی از مهمترین گرههای داستان به محدودیت قانونی مربوط میشود که اجازه نمیدهد یک ایرانی به یک تبعه خارجی کلیه اهدا کند. همین نکته، یک مسئله پزشکی را تبدیل به بحرانی اجتماعی میکند. حالا بیماری مادر فقط یک بیماری نیست؛ تابعیت و هویت هم وارد ماجرا شدهاند. آدمی که به اندازه دیگران درد میکشد، لزوما به اندازه دیگران امکان درمانشدن ندارد. فیلم بدون اینکه لازم باشد یک سخنرانی طولانی درباره تبعیض داشته باشد، همین موقعیت را جلوی چشم مخاطب میگذارد.
این نگاه، «شکستن همزمان بیست استخوان» را به یکی از آثار قابل توجه سینمای ایران درباره مهاجران افغانستانی تبدیل میکند. محمودی پیش از این هم در «چند متر مکعب عشق» و «رفتن» به تجربه مهاجرت و زیست مهاجران پرداخته بود، اما در این فیلم دامنه مسئله را از رابطه عاطفی و تصمیم به رفتن، به خانواده و مسئولیت گسترش میدهد. مهاجرت اینجا دیگر فقط به معنای عبور از یک مرز نیست، بلکه تبدیل به زخمی میشود که داخل خانه هم خودش را نشان میدهد.
محسن تنابنده در نقش عظیم یکی از مهمترین برگهای برنده فیلم است. تنابنده که بخش بزرگی از شهرتش را با نقشهای متفاوت و گاه کاملا متضاد به دست آورده، در اینجا از آن انرژی بیرونی همیشگی فاصله میگیرد و بازی را بر کنترل و فشار درونی بنا میکند. عظیم آدم پرحرفی نیست. بخش مهمی از احساساتش از طریق رفتار، نگاه، مکث و واکنشهای کوچک منتقل میشود. تنابنده باید مردی را بازی کند که مدام در حال حسابکردن است، مدام راهی برای حل مشکل پیدا میکند و هر بار با دیوار تازهای روبهرو میشود. مهمتر از همه، تنابنده موفق میشود عظیم را به یک قهرمان کلیشهای تبدیل نکند. او همیشه صبور و مهربان و فداکار نیست. گاهی خسته میشود، گاهی عصبانی میشود و گاهی تصمیمهایی میگیرد که میتوان درباره درست یا غلطبودنشان بحث کرد. همین نقصهاست که او را انسانی میکند. عظیم از جنس شخصیتهایی نیست که فیلمساز برای قهرمانکردنشان همه چیز را از سر راه بردارد. برعکس، هرچه بیشتر تلاش میکند، بیشتر متوجه میشود که بعضی موانع با اراده فردی از بین نمیروند.
مجتبی پیرزاده در نقش فاروق نیز در این معادله اهمیت زیادی دارد. رابطه عظیم و فاروق، یکی از بخشهای کلیدی فیلم است، چون اختلاف آنها فقط اختلاف دو برادر نیست. هرکدام از این دو، برداشت متفاوتی از آینده و نجات دارند. یکی میخواهد مادر را با خود ببرد و دیگری با توجه به شرایط، تصمیم دیگری میگیرد. در چنین موقعیتی، حتی عشق خانوادگی هم دیگر بهتنهایی کافی نیست. آدمها ممکن است یکدیگر را دوست داشته باشند، اما به دلیل فشار زندگی، تصمیمهایی بگیرند که از نگاه دیگری شبیه خیانت یا بیمسئولیتی باشد. فرشته حسینی نیز در این جهان اجتماعی، حضوری کاملا متناسب با فضای فیلم دارد. سینمای محمودی معمولا به آدمهایی علاقه دارد که در حاشیه زندگی رسمی ایستادهاند و همین شخصیتها هستند که جهان فیلم را از درون میسازند. حسینی هم از همین جنس است و حضورش کمک میکند فضای فیلم فقط به عظیم و بحران او محدود نشود. جهان «شکستن همزمان بیست استخوان» مجموعهای از آدمهایی است که هرکدام به شکلی درگیر تلاش برای دوامآوردن هستند.
یکی از نکات قابل توجه درباره کارگردانی محمودی، اعتماد او به موقعیت است. او تلاش نمیکند با موسیقی پرحجم یا دیالوگهای شعاری، احساسات مخاطب را به زور تحریک کند. بخش مهمی از فشار فیلم از خود موقعیت میآید. وقتی عظیم با بیماری مادر روبهرو میشود و همزمان باید مسئله مهاجرت خانواده را مدیریت کند، نیازی نیست فیلم به تماشاگر بگوید این وضعیت سخت است. خود شرایط کافی است. کوهیار کلاری هم با فیلمبرداری خود، به این فضای فشرده کمک میکند. دوربین در بسیاری از لحظات، به جای اینکه جهان را بزرگ و باشکوه نشان دهد، آدمها را در فضاهای محدود و واقعی دنبال میکند. تهران فیلم، شهر کارتپستالی نیست. خیابانها، محل کار، خانه و فضاهای روزمره، همه در خدمت زندگی آدمهایی هستند که مدام در حال تلاش برای عبور از یک مانع تازهاند. قابها بیش از آنکه بخواهند زیبایی شهر را نشان دهند، وضعیت آدمهای داخل شهر را ثبت میکنند. این انتخاب بصری اهمیت زیادی دارد، چون فیلم درباره آدمهایی است که از نظر اجتماعی و اقتصادی، جای زیادی برای مانور ندارند. وقتی زندگی یک خانواده به اندازه یک اتاق، یک شغل یا یک امکان پزشکی محدود میشود، فرم فیلم هم باید این تنگنا را احساس کند. محمودی بهجای ساختن یک فیلم پرزرقوبرق، فضایی میسازد که فشار را در جزئیات روزمره قابل لمس میکند.
یکی از ویژگیهای قابل توجه فیلم، پرهیز نسبی از قهرمانسازی است. عظیم تلاش میکند، اما قرار نیست به تنهایی همه مشکلات را حل کند. این نکته، فیلم را از بسیاری از درامهای اجتماعی که در آنها یک شخصیت با ارادهای خارقالعاده در برابر تمام مشکلات میایستد، جدا میکند. اینجا ساختار اجتماعی و اقتصادی آنقدر سنگین است که حتی آدمی مثل عظیم هم نمیتواند بهسادگی از آن عبور کند. در همین نقطه، «شکستن همزمان بیست استخوان» حرف مهمی درباره مسئولیت فردی و مسئولیت اجتماعی میزند. ما معمولا وقتی با داستانی درباره فقر یا مهاجرت مواجه میشویم، خیلی راحت میگوییم اگر شخصیت بیشتر تلاش کند، شاید بتواند شرایطش را تغییر دهد. فیلم محمودی این نگاه ساده را زیر سوال میبرد. گاهی آدم تمام توانش را میگذارد، اما مسئله فقط توان او نیست. قوانینی وجود دارند، مرزهایی وجود دارند و شرایطی وجود دارد که تصمیم فردی را محدود میکنند. با این حال، فیلم هرگز عظیم را کاملا بیاختیار نشان نمیدهد. اتفاقا جذابیت داستان در این است که او همچنان باید انتخاب کند. حتی اگر گزینهها محدود باشند، انتخاب هنوز وجود دارد و همین انتخاب است که شخصیت را میسازد. به همین دلیل، فیلم در نهایت بیشتر از آنکه درباره قربانیبودن باشد، درباره مسئولیت است. اینکه وقتی هیچ انتخاب خوبی وجود ندارد، آدم چگونه باید میان بد و بدتر یکی را انتخاب کند.
این همان جایی است که فیلم به یک درام خانوادگی قدرتمند تبدیل میشود. اگر داستان را از موضوع مهاجرت جدا کنیم، همچنان با قصه مردی روبهرو هستیم که مادرش بیمار است و برای نجات او باید هزینهای سنگین بپردازد. مهاجرت و تبعیض، فشارهای اضافهای هستند که این بحران خانوادگی را چند برابر میکنند. به همین دلیل، حتی مخاطبی که اطلاعات زیادی درباره مسائل مهاجرت ندارد، میتواند با درد اصلی داستان ارتباط برقرار کند. «شکستن همزمان بیست استخوان» از این نظر ادامه منطقی سینمای جمشید و نوید محمودی است؛ سینمایی که مهاجر افغانستانی را نه به عنوان یک شخصیت فرعی، بلکه به عنوان انسان اصلی داستان میبیند. این نکته در سینمای ایران اهمیت دارد، چون مهاجران افغانستانی سالها در بسیاری از روایتها بیشتر در حاشیه حضور داشتهاند. محمودیها تلاش کردهاند این حاشیه را به مرکز بیاورند و زندگی آدمهایی را نشان دهند که در همان شهری زندگی میکنند که شخصیتهای ایرانی فیلمها زندگی میکنند، اما همیشه از تمام امکانات آن شهر سهم یکسانی ندارند.
موفقیت بینالمللی فیلم نیز نشان داد این مسئله محدود به مخاطب ایرانی نیست. «شکستن همزمان بیست استخوان» با نام «رونا، مادر عظیم» در جشنوارههای مختلف حضور پیدا کرد و از جمله جایزه بهترین فیلم جشنواره بوسان و چند جایزه دیگر را به دست آورد. فیلم همچنین از سوی سینمای افغانستان برای حضور در نود و یکمین دوره جوایز اسکار به عنوان نماینده این کشور معرفی شد. در جشنواره جهانی فیلم فجر نیز دیپلم افتخار بهترین فیلم آسیایی و دیپلم افتخار بهترین فیلم بخش بینالادیان را دریافت کرد. این موفقیتها البته نباید باعث شوند فیلم را فقط به عنوان یک اثر جشنوارهای ببینیم. «شکستن همزمان بیست استخوان» در اصل فیلمی است که از یک بحران کاملا قابل فهم استفاده میکند تا درباره مسائل بزرگتر حرف بزند. اگر فیلم فقط درباره مهاجرت بود، احتمالا بعد از چند سال بخش زیادی از اثرگذاریاش را از دست میداد. اما چون در مرکز آن، رابطه یک پسر و مادر، رابطه دو برادر و مسئله انتخاب قرار دارد، هنوز میتواند با مخاطب ارتباط برقرار کند.
نقطه قوت دیگر فیلم، استفاده از یک موقعیت بسیار فیزیکی برای بیان یک بحران عاطفی است. بیماری مادر، نیاز به پیوند، محدودیتهای قانونی و مسئله اهدا، همه چیز را از سطح احساسات انتزاعی بیرون میآورد. عظیم نمیتواند فقط بگوید مادرش را دوست دارد. باید این دوستداشتن را در عمل ثابت کند. همین جاست که فیلم به یک آزمون واقعی برای شخصیت تبدیل میشود؛ آزمونی که در آن حرفزدن آسان است، اما تصمیمگرفتن هزینه دارد. این ویژگی باعث میشود فیلم در بخشهای مهمی، بیش از آنکه تماشاگر را با گریه و احساسات مستقیم تحت تاثیر قرار دهد، او را در وضعیت تصمیمگیری عظیم قرار دهد. ما مدام از خودمان میپرسیم اگر جای او بودیم، چه میکردیم؟ اگر یک طرف ماجرا مادرمان بود و طرف دیگر زندگی خودمان، آیا حاضر بودیم هزینهای را بپردازیم که شاید از توانمان خارج باشد؟ و اگر قوانین اجازه نمیدادند، آیا باز هم میشد راهی پیدا کرد؟ همین پرسشهاست که «شکستن همزمان بیست استخوان» را از یک فیلم صرفا اجتماعی به یک درام اخلاقی تبدیل میکند. فیلم قرار نیست نسخهای برای حل مشکلات مهاجران ارائه دهد. قرار نیست درباره همه ابعاد مهاجرت توضیح بدهد. یک خانواده را انتخاب میکند و اجازه میدهد بحران آن خانواده، تصویری از یک مسئله بزرگتر شود.
اگر بخواهیم ایرادی هم به فیلم وارد کنیم، میتوان گفت بعضی از لایههای اجتماعی آن گاهی بیش از اندازه آشکار به نظر میرسند و در بخشهایی، پیام فیلم جلوتر از ظرافت روایی حرکت میکند. اما حتی در این لحظات نیز، بازی محسن تنابنده و کنترل جمشید محمودی روی فضای داستان کمک میکند اثر به یک بیانیه اجتماعی تبدیل نشود. فیلم در بهترین لحظاتش، وقتی است که به عظیم برمیگردد و اجازه میدهد همه مسائل بزرگ، در چهره و تصمیمهای یک انسان دیده شوند. «شکستن همزمان بیست استخوان» از آن فیلمهایی نیست که بعد از پایانش بتوانی خیلی راحت پروندهاش را ببندی و بروی سراغ فیلم بعدی. شاید به این دلیل که بحران عظیم، متعلق به او نیست. مسئله او در نهایت به یک پرسش عمومیتر تبدیل میشود؛ اینکه وقتی زندگی چند نفر به تصمیم یک نفر وابسته است، آن یک نفر تا کجا مسئول است؟ و وقتی خود آن آدم هم قربانی شرایط است، آیا هنوز میتوان از او انتظار فداکاری داشت؟ فیلم جمشید محمودی در بهترین لحظاتش، جواب این پرسشها را نمیدهد. فقط ما را در موقعیتی میگذارد که مجبور شویم دربارهشان فکر کنیم. این همان ویژگیای است که یک درام اجتماعی خوب را از یک فیلم شعاری جدا میکند. فیلم قرار نیست به جای تماشاگر قضاوت کند. عظیم را هم نه قدیس میکند و نه گناهکار. او فقط مردی است که در یک موقعیت غیرانسانی، باید انسانیترین تصمیم ممکن را بگیرد.
«شکستن همزمان بیست استخوان» برای همین ارزش دیدن دارد. نه فقط به خاطر محسن تنابنده، نه فقط به خاطر موفقیتهای جشنوارهای و نه فقط به دلیل موضوع مهاجرت. ارزش اصلی فیلم در این است که یک مسئله بزرگ اجتماعی را از مسیر یک رابطه خانوادگی روایت میکند و اجازه میدهد درد آدمهایش پیش از هر برچسبی دیده شود. اینجا مهاجر، فقط مهاجر نیست؛ یک پسر است، یک برادر است، یک کارگر است و مردی است که برای مادرش میجنگد. اگر از فیلمهایی مثل «چند متر مکعب عشق» و «رفتن» خوشتان آمده، «شکستن همزمان بیست استخوان» انتخاب طبیعی بعدی است، اما حتی اگر علاقهای به سینمای مهاجرت نداشته باشید، باز هم فیلم ارزش تماشا دارد. چون هسته اصلی آن مهاجرت نیست، انتخاب است. انتخابی که هرچه داستان جلوتر میرود، سختتر میشود و در نهایت تماشاگر را با یک پرسش ساده اما سنگین تنها میگذارد: اگر برای نجات کسی که دوستش دارید، مجبور شوید بخشی از خودتان را از دست بدهید، واقعا تا کجا پیش میروید؟
و شاید عنوان فیلم دقیقا به همین دلیل اینقدر تاثیرگذار است. «شکستن همزمان بیست استخوان» فقط درباره یک شکست فیزیکی نیست؛ درباره فشاری است که وقتی از چند طرف به یک انسان وارد شود، دیگر فقط یک درد باقی نمیگذارد. مجموعهای از دردهاست که همزمان اتفاق میافتند و آدم را مجبور میکنند میان جان خودش و جان دیگری، میان ماندن و رفتن، میان خانواده و آینده، یکی را انتخاب کند. جمشید محمودی این انتخاب را به یک ملودرام ساده تبدیل نکرده و همین، مهمترین دلیل ماندگاری فیلم است.
- کارگردان: جمشید محمودی
- نویسنده: جمشید محمودی
- بازیگران: محسن تنابنده، مجتبی پیرزاده، فرشته حسینی، سعید چنگیزیان، علیرضا استادی، فاطمه میرزایی
- تهیهکننده: نوید محمودی