بعضی فیلمها را نمیشود فقط با قصهشان تعریف کرد. باید آنها را مثل یک حالوهوا توصیف کرد، مثل یک مه که آرام روی تصویر و ذهن و احساس مینشیند و هرچه جلوتر میروی، مرز میان واقعیت و خیال را کمرنگتر میکند. «پرسه در مه» از همین جنس است. بهرام توکلی در این فیلم، به سراغ جهانی میرود که در آن آدمها بیش از آنکه با اتفاقهای بیرونی درگیر باشند، با ذهن خودشان درگیرند. فیلم، درباره فروپاشی تدریجی یک زندگی است، اما این فروپاشی را نه با سروصدا و حادثه، بلکه با سکوت، تردید و سرگردانی روایت میکند. «پرسه در مه» در کارنامه بهرام توکلی جایگاه ویژهای دارد، چون یکی از شخصیترین و ذهنیترین فیلمهای اوست. توکلی همیشه به شخصیتهایی علاقه داشته که زیر فشار روانی و اخلاقی قرار میگیرند، اما در این فیلم این علاقه به شکل خالصتری دیده میشود. او بهجای آنکه بحران را در قالب یک اتفاق بیرونی بزرگ نشان بدهد، همه چیز را از درون شخصیت اصلی پیش میبرد. همین انتخاب باعث شده فیلم بیشتر از آنکه یک درام معمولی باشد، به تجربهای روانی و حسی شبیه شود.
داستان فیلم بر محور امین میچرخد، موسیقیدانی که بهتدریج از تعادل خارج میشود و در وضعیتی قرار میگیرد که تشخیص واقعیت از خیال برایش دشوار میشود. همین ایده ساده، پایه اصلی فیلم را میسازد. توکلی از این موقعیت برای ساختن دنیایی استفاده میکند که در آن حافظه، فراموشی، حسرت و تردید، همه در هم تنیدهاند. امین فقط یک شخصیت داستانی نیست، بلکه انگار نماینده انسانی است که درگیر فشارهای درونی خودش شده و دیگر نمیداند به کدام صدا باید اعتماد کند. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست مسیر معمول روایت را دنبال کند. «پرسه در مه» فیلمی خطی و راحتخوان نیست. توکلی علاقهای ندارد همه چیز را توضیح بدهد یا با دیالوگهای زیاد، ذهن مخاطب را هدایت کند. او ترجیح میدهد تماشاگر را در دل همان ابهامی بگذارد که شخصیت اصلی تجربه میکند. به همین دلیل، فیلم گاهی آرام است، گاهی رازآلود و گاهی حتی آزاردهنده به نظر میرسد، اما این آزار بخشی از منطق اثر است. تماشاگر باید همان گمگشتگی را حس کند تا بتواند با جهان فیلم همراه شود.
شهاب حسینی در نقش امین، یکی از متفاوتترین بازیهای کارنامهاش را ارائه میدهد. او شخصیت را با اغراق یا نمایش بیرونی نمیسازد، بلکه با کنترل، سکوت، مکث و فرسودگی درونی جانش میدهد. امین در بازی حسینی، آدمی است که انگار همه چیز را از دست نداده، اما دارد کمکم از درون خالی میشود. این نوع بازی، برای فیلمی مثل «پرسه در مه» بسیار مهم است، چون اگر بازیگر به سمت نمایشهای پررنگ و پرشور میرفت، فیلم تعادل خودش را از دست میداد. حسینی اما بهخوبی توانسته آن اضطراب خاموش را منتقل کند. لیلا حاتمی هم در کنار او حضوری متناسب با فضای فیلم دارد. او در اینجا قرار نیست فقط نقش مکملی عادی باشد. شخصیتش بخشی از همان جهان سرد و معلق فیلم است. حاتمی با بازی کنترلشده و کمحرفش، کمک میکند تا فیلم از سطح یک بحران فردی فراتر برود و به موقعیتی عاطفیتر و انسانیتر نزدیک شود. او در این جهان مهآلود، یکی از نقاطی است که تماشاگر میتواند برای لحظهای به آن تکیه کند، هرچند این تکیه هم دائمی نیست.
از نظر فرم، فیلم بسیار حسابشده است. توکلی به ریتم و فضای اثرش کاملا مسلط است و میداند که در چنین داستانی، هر قاب و هر مکث اهمیت دارد. فیلمبرداری حمید خضوعی ابیانه به این فضا کمک زیادی کرده است. تصویرها طوری طراحی شدهاند که حس تعلیق و بیقراری را تقویت کنند. مه، نورهای سرد، فضاهای خلوت و حرکتهای آرام دوربین، همه باعث میشوند جهان فیلم بیشتر شبیه یک وضعیت ذهنی باشد تا یک مکان واقعی. حتی اگر لوکیشنها مشخص و ملموس باشند، باز هم حس اصلی فیلم در ذهن شکل میگیرد، نه در جغرافیا. تدوین بهرام دهقان نیز به همین حس کمک میکند. فیلم عجلهای برای رسیدن به نقطه اوج ندارد. برعکس، خودش را در مسیر فرسایش آرام پیش میبرد. این فرسایش، یکی از مهمترین ویژگیهای «پرسه در مه» است. بحران در فیلم یکباره منفجر نمیشود، بلکه آرامآرام رسوب میکند. درست مثل مهی که ناگهان نمیآید، بلکه کمکم همه چیز را میپوشاند. این انتخاب فرمی، فیلم را از بسیاری از درامهای متعارف جدا میکند. موسیقی حامد ثابت هم در ساختن این حالوهوا موثر است. موسیقی قرار نیست احساسات را به زور بالا ببرد، بلکه بیشتر با فضای ملتهب و معلق روایت همراه میشود. نتیجه این است که فیلم، از نظر حسی یکدست باقی میماند. نه تصویر از موسیقی جدا میشود و نه بازی از فضا. همه چیز در خدمت همان حس اصلی است: گمشدن آرام در مه.
یکی از نکتههای مهم «پرسه در مه» این است که بحران را از سطح بیرونی به سطح درونی میبرد. در این فیلم، اتفاقهای مهم فقط آن چیزهایی نیستند که دیده میشوند، بلکه آن چیزهاییاند که در ذهن و حافظه شخصیتها جریان دارند. توکلی با این نگاه، فیلم را به اثری نزدیک به سینمای روانی و فلسفی تبدیل میکند. اینجا مسئله فقط یک رابطه یا یک موقعیت اجتماعی نیست، بلکه فرسودگی ذهنی و ناتوانی در جمعکردن گذشته است. در واقع، «پرسه در مه» بیش از آنکه درباره یک داستان مشخص باشد، درباره حس تعلیق در زندگی است. درباره لحظهای که آدم هنوز حرکت میکند، اما نمیداند به کجا میرود. درباره زمانی که خاطره و واقعیت در هم میپیچند و آدم دیگر بهراحتی نمیتواند تشخیص بدهد کدام تصویر متعلق به اکنون است و کدام تصویر از گذشته آمده. همین ویژگی باعث میشود فیلم بعد از تمامشدن هم در ذهن بماند. چون قرار نیست فقط قصهاش را یاد بیاوری، بلکه حالوهوایش را با خودت حمل میکنی.
«پرسه در مه» در زمان خودش فیلم کمسر و صدایی بود، اما از آن دست آثاری است که با گذشت زمان ارزشش بیشتر دیده میشود. شاید چون در برابر سینمای پرحادثه و پرادعا، به سراغ چیز ظریفتری میرود: فروریختن آرام یک ذهن. این فروریختن، چیزی نیست که با یک حادثه تمام شود. لایهلایه شکل میگیرد و لایهلایه هم در فیلم باز میشود. برای همین، تماشای فیلم بیشتر شبیه ورود به یک وضعیت است تا دنبالکردن یک ماجرا. در کارنامه بهرام توکلی، «پرسه در مه» یکی از فیلمهایی است که نشان میدهد او از همان ابتدا به فضای ذهنی، تنش درونی و ابهام روایی علاقه داشته است. این فیلم، شاید از نظر روایت سادهتر از برخی آثار بعدی او به نظر برسد، اما از نظر حس و فضا، بسیار مهم است. توکلی در اینجا نشان میدهد که میتواند با کمترین سروصدا، بیشترین فشار روانی را بسازد. این مهارت بعدها در آثار دیگرش هم دیده شد، اما «پرسه در مه» یکی از نخستین جاهایی است که این زبان بهوضوح خودش را نشان میدهد. در نهایت، «پرسه در مه» فیلمی است درباره گمکردن تکیهگاه. درباره آدمی که درون خودش راه میرود، اما هرچه بیشتر پیش میرود، بیشتر در مه فرو میرود. بهرام توکلی با این فیلم، یکی از شخصیترین و متفاوتترین آثارش را ساخته؛ فیلمی که نه با هیجان، بلکه با ابهام اثر میگذارد و نه با پاسخ، بلکه با سوال در ذهن میماند. اینجا مهمترین چیز، رسیدن نیست. پرسهزدن است. و شاید راز ماندگاری فیلم هم همین باشد که بهجای دادن مسیر روشن، حس گمبودن را بهدرستی ثبت میکند.
- کارگردان: بهرام توکلی
- نویسنده: بهرام توکلی
- بازیگران: لیلا حاتمی، شهاب حسینی، مسعود رایگان، احمد ساعتچیان، سامرند معروفی
- تهیهکننده: جواد نوروزبیگی