بیژن از دوستی یکروزه محمد و امیر تعجب میکند. او که در مدرسه پسری قلدر و زورگوست، به عنوان نمایندۀ یک باشگاه تکواندو باید در مسابقات بین باشگاهی با امیر مبارزه کند. محمد میفهمد که امیر بیماری سختی دارد و اگر از بیژن شکست بخورد بیماریاش او را از پا در میآورد. به سراغ بیژن میرود و از او میخواهد در مسابقه به امیر ببازد...