بادکنک کوچولو همه جا به دنبال باد میرفت. او شکمو بود و آنقدر هوا میخورد که بزرگتر و نازکتر میشد. پدر و مادرش نگران او بودند؛ بالاخره آنچه پیشبینی میشد اتفاق افتاد...