پسر يك سوزن بان میخواهد ايستگاه متروكی را كه محل كار و زندگی پدرش است، ترک كند. او منتظر قطار است تا از آنجا برود اما از قطار جا میماند. او پدر را مسبب اين موضوع دانسته و با او مشاجره میكند، در نهايت سوار قطار میشود و ايستگاه را ترک میكند.