پیرمرد معرکهگیری که همسر مریض خود را از دست داده به همراه دخترش از روستایی به روستایی میروند و آنها مسیر جاده را با اسب و گاری ادامه میدهند تا تسلا یابند. در بین راه از دارایی پدر کم کمتر میشود، اسبش فرار میکند، دیگر نمیتواند معرکه گیرد، دخترش شوهر میکند، گاریاش را ول میکند و نهایت تنهای تنها به مسیر در جاده ادامه میدهد و میگوید انگار که صد سال است دارد در این جاده راه میرود.