يحيي نوجواني است كه والدينش را از دست داده و با خانواده دايي اش زندگي مي كند. او روزي هنگام كار در كارگاه متوجه مي شود سركارگر و دستيار او ـ فريدون ـ الماس هاي صنعتي صاحب كارگاه را ربوده اند. آنها سرايدار افغاني كارگاه را كه هارون نام دارد به عنوان سارق به نيروي انتظامي معرفي مي كنند. يحيي كه به هارون علاقه دارد و مي داند او بي گناه است، الماس ها را ....