عزيز با گل آفتاب نامزد مي كند و به عنوان سرباز راهي جبهه هاي نبرد مي شود، اما بعد از مدتي خبر مي رسد كه عزيز اسير گشته و برادرش شهيد شده است. با پايان گرفتن جنگ عزيز همراه ساير اسراء به وطن باز مي گردد. او قصد ازدواج با گل آفتاب را دارد اما مادرش خدابس و همسر برادر شهيدش از او مي خواهند كه سرپرستي دو فرزند برادر شهيدش را به عهده بگيرد.