براي رضوانه خبر مي آورند كه گلبوته، دخترش، صاحب فرزندي شده است. رضوانه سوار بر ماديان به اتفاق رحمت، برادرش به طرف رو ستاي محل سكونت دختر مي رود. در طول راه سرگذشت خود را در ذهن مرور مي كند. باران بي موقع محصول سالانه را نابود كرده است.