این سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است. هرشب گرسنه می خوابید، چند و چرا نمیشناخت دلش ، گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله مهربانش ، پس گریه کن مرا به طراوت ، به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش، با آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیهایش، دودوتا چارتا چارچارتا… در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت ، با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه ، آری دلم ، گلم ، این اشکها خون بهای عمر رفته من است…