داستان پیرمرد نابینای عارف مسلکی است که به همراه نوه هفت سالهاش به نام ایشتار در بیابان سرگردان هستند و به دنبال میعادگاه عارفان میگردند. جایی نامعلوم که عُرفا هر سی سال یکبار در آن دور هم جمع میشوند. در این سفر باباعزیز و ایشتار با ماجراها و افراد گوناگونی رو به رو میشوند.