ویکتور گارنیه که یک مغازهدار ساده لوح است، به توصیه بانکدارش، پساندازش را در یک معدن آفریقایی سرمایهگذاری میکند. اما معدن پس از مدتی ملیسازی شده و ارزش سهام آن از بین میرود. ویکتور حس میکند که به طرز بیشرمانهای توسط بانک مورد سرقت قرار گرفته است. او بهترین راه برای جبران لطفی که بانک به اون کرده است را در دزدی از بانک میبیند و با جمع کردن یک تیم، نقشه سرقت از بانک را میکشد.